حسن حسن زاده آملى
151
هزار و يك كلمه (فارسى)
آن مرز و بوم بزرگ همه بود اولاد چون آن بديد با سپاه خود به سوى رستم آمد و پس از نبرد لشكر اولاد شكست خورد و رو به گريز نهاد و اولاد نيز گزيرى جز گريز نديد رستم به دنبالش رخش دوانيد تا كمند بينداخت و اولاد را در كمند گرفت و او را از اسب به زمين افكند و به دو گفت اگر خواهى خون تو را نريزم و تو را در اين سرزمين شاه كنم بايد به من بنمايى كه ديو سپيد كاوس شاه را كجا در بند كرده است اولاد بپذيرفت و با رستم به راه افتاد . خوان ششم : در اثناى راه ارژنگ ديو - كه وى و پولاد از پهلوانان و پيروان ديو سپيد بودند ، و ارژنگ ديو از ديگر ديوان دليرتر و سالارشان بود - در فراراه رستم با وى به نبرد برخاست ، و سرانجام در دست رستم به خوارى كشته شد ، و ديگر ديوان چون سالارشان را چنان ديدند رو به فرار نهادند . خوان هفتم : رستم با اولاد چون به شهرى كه كاوس شاه گرفتار بود وارد شدند رخش رستم شيههاى چون رعد برآورد كاوس چون شيههء رخش شنيد دريافت كه رستم به شهر وارد شد بسيار خوشحال گرديد و به يارانش گفت : اندوه و گرفتارى ما به سر آمد . رستم در نزد وى آمد و همه سرفراز و سربلند شدند كاوس شاه به رستم گفت : بايد كارى شود كه ديوان نفهمند و گرنه انجمن كنند و رنجهاى تو بى بر شود اكنون ديو سپيد كه بزرگ ديوان است در فلان غار است و بىخبر است بايد كار او را بسازى پس رستم بسوى آن غار رهسپار شد غارى چون دوزخ بديد در آن وارد شد و با ديو سپيد بسيار بجنگيد و عاقبت بر وى چيره شد و وى را بر زمين زد و جگرش را از نهادش بدرآورد و ديوان ديگر همين كه اين واقعه را بديدند رو به هزيمت گذاشتند . رستم جاى پاكى طلب كرد و سر و رو بشست و به درگاه خداوند نيايش و ستايش كرد و سپس به سوى كاوس شاه آمد و كاوس وى را آفرين گفت . آيا مقصود از داستان هفتخوان همين صورت ظاهر است يا شرح حال ماست كه تا آفرين بشنويم بايد با جادوها و ديوهاى رهزن نبرد كنيم كه جهاد نفس است . ديدى كه در خوان سوم اژدها را كشت بدانكه بقول عارف رومى : نفس اژدرهاست او كى مرده است * از غم بىآلتى افسرده است